روز آخر _قسمت دوم


فضای میدون عجیب سنگینه امروز ،احساس میکنم وسط تاریخ معلق موندم ......

مثل اینکه همه چشم ها  روبه منه  سنگینی نگاهشون رواحساس می کنم .....

نمی دونم چرا ....

ذهنم رو وادار می کنم بخاطر بیاره

بخاطر میارم بچگی هام رو اولین کلمه هایی که یادمه اولین صدا ها.....

 صدای مهیب توپخونه دشمن،صدای اژیر قرمز، صدای جنگ ....

افسار ذهنم رو به نوجوونی میکشم صدای اعتراض های مردم تو گوشم می پیچه ،....وکلمه پیروزی ،بالاخره جنگ تموم شد .. .

کلمه ای که اواخر این دوره از لب های مردم نمی افتاد .........................و جوانی

این یکی را خوب به یاد نمی آرم .....صدای آشنای تو رو دائم تکرار میکنه ....تصویر چشم هات پشت پلکم جا مونده .....

روزهای قبل از دیدنت رو یادم نمیاد ،یادم نیست یه دفعه از کجا پیدات شد ......

وروزهای بعد از تو یه بغض همیشگی ......دیگه چیزی که بشه اسمش رو گذاشت زندگی یادم نمیاد .......

هر چند چین و چروک صورتم وشقیقه های سفیدم  میگن زمان گذشته و تقویم ها رو همه بهار به بهار ورق زدن .....

اما من باورم نمیشه از روز نیومدنت ،از اون روز سرد برفی ....از اون هفتم بهمن لعنتی ......بهار دیگه ای نیومده .....

امروز .....هفتم بهمنه ......


ادامه دارد....


روز آخر _قسمت اول


وسط میدون ،نیمکت های خالی  و فواره های بلند  

ساختمون های قدیمی میدون رو احاطه کردند ،یادگارهای ادوار تاریخی کنار ساختمون جدید مترو

خیابون شلوغ ،کنار پایانه اتوبوس و تاکسی وقطار هایی که بی وقفه وارد ایستگاه مترو می شدند،

لحظه ورودشون به ایستگاه رو زیر سنگ فرش میدون زیر پام احساس می کنم

با این وجود خیابون پر از ماشین شخصیه ،میدون کنار بازار مرکزی شهر

شبیه  موزه مردم شناسیه با یه سر چرخوندن میشه همه جور آدمی پیدا کرد  

آفتاب زمستونی  کم عمقی گوشه های میدون رو روشن کرده ،هوا سرده

روی نیمکت همیشگی میشینم ،باد ملایمی میاد، آب فواره ها رو روی صورتم حس میکنم همراه باد صورتم رو نوازش میکنن

صورتم رو زیر شال گردنم جمع وجور میکنم 

آسمون امروز صاف تر از روزای قبله ،به برکت بارون دیشب  ،شبی که منتظر سپیده اش بودم ،شبی که انگار

ثانیه هاش کشدار شده بودن وعقربه هاش به زور شلاغ زمان جلو می رفتن......همه شب رو با چنگ زدن به خاطرات دفتر سیاه شده ازانتظار گذروندم

با گوشه چشم حواسم به ساعت بزرگ میدون بود می تر سیدم ثانیه ها رو بشمارم

اینقدر ثانیه هاش آروم حرکت می کرد که دلم می خواست عقربه هاش رو هول بدم ،همیشه از ساعت بدم میومد

هیچ وقت ساعت مچی نمی خریدم نبودن ها رو بیشتر به روم میاره

توجهم رو میدم به صدای کالسکه های اسب ،

اون طرف میدونن کنار قطارهایی شبیه ماشین دودی های قدیم ،به زور می خوان گذشته رو بر گردونن

احمق ها می خوان با قدرت زمان بجنگن ،ثانیه ها رو برگردونن

این ها برای میدون و قدیمی ها  ... مثل خوندن دفتر خاطرات می مونه

مجسمه کسی که دستور ساخت میدون رو داده گوشه سمت چپ میدون بین ازدهام ورودی مترو خشکش زده

انگار اونم مثل من  خسته شده می خواد بره .........


ادامه دارد...


تقدیم به حضرت پدر امیرالمومنین علی(ع)

بسم الله ای تو نقطه آغاز نام عشق

از ابتدا تو بودی و تا انتها علی ست

چشمان عاشقش حجر الاسود خداست

ار عرفان مروه و عرفات منا علی ست

آل عبا که روح خدا را نشان گرند

فی الجمله یک تنند که آل عبا علیست

زیباترین جمله به لب های مسلمین

یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی ست

چیزی مپرس از عاقبت کار عاشقان

ای دل غمین مباش که مولای ما علی ست


به نام من

ببین تمام من شدی،اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت،وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو،تمام من خراب شد

چه کردی با سراب من،که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه میزنم،به کوه تکیه میکنم

به من نگاه کن ببین،به عشق تو چه میکنم

منو به دست من بکش،به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم،همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو،به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی  من،به جز همین عذاب نیست

هنوز میپرستمت،هنوز ماه من توئی

هنوز موئمنم ببین،تنها گناه من توئی

من از تو

من از تو راه برگشتی ندارم

تو از من نبض دنیامو گرفتی

تمام جاده ها رو دوره کردم

تو قبلا رد پاهامو گرفتی

من از تو راه برگشتی ندارم

به سمت تو سرازیرم همیشه

تو میدونی اگه از من جدا شی

منم که سمت تو میرم همیشه

مسیر جاده بازه روبهم اما

برای دل بریدن از تو دیره

کسی که رفتن و باور نداره

اگه مرد سفر باشه نمیره

درد ودل

 خوشه ماه  کنار ماهی گلی های حوض فیروزه

گوش شنوای درد دل می شوند

وقتی صدای فریاد چشمانم را نمی شنوی و میروی  

گوش شنوا می شوند  

ماهی گلی ها ته حوض اشک میریزند

مرثیه نبودنت که در فضا می پیچد

صورتم خیس می شود ....

فکر کنم ماه بغضش گرفته یواشکی پشت ابرها گریه می کند

وگرنه.............. من که گریه نمی کنم

چهل ساله

  چهل ساله از رفتنت میگذره ....

چهل ساله بی تو تنها شدم ....

تو رفتی ومن موندم و درد ودل ............

به جای توحرف میزدم با خودم.....

تو رفتی واز شدت گریه هام دارم سوی چشمام رو از دس میدم...

من از لذت عشق و دل بستگی فقط گریه و دوری یو فهمیدم......

چهل ساله از رفتنت میگذره.....

دل عاشقم تازه آدم شده ....

.نمی گم ازت دست شستم ولی ....امیدم به برگشتنت کم شده

سفر

به سفر خواهم رفت ....سفری طولانیست

کوله ام از هیچ تهی ست

کفش هایم را هم

نخواهم برد ....خاطرات رفتن ها را

هیچ هم سنگین است

کوله را خواهم بست ....از زمستان دلم ......رهسپار طلوع می شوم 

پیله ام را هم خواهم برد ...پر از تکرار مشق پرواز است ..در سفر خوبست

به سفر خواهم رفت ..

پی ریسندن ثانیه ها ...سر دوک زندگی رامی گیرم و میروم

از سرآغاز تا نمی دانم ....تا کجا خواهم رفت ........نمی دانم 

گاه گاهی نخ  خاطره ای ...پیچ می خورد به پیچک در راه

و دلم می داند بر نخواهم گشت

میروم تا ته تنهایی مرغ دریایی ..که به هیچ می اندیشد

سفرم سبز اگر هم نگذشت ....می روم تا ته نخ در دوک

در کنار شقایقی کوله ام را باز خواهم کرد ...پیله را خواهم برد به بلندای سلسله کوه ها ...جا خواهم گذاشت

خواهم رفت ...خواهم خفت ...

اندیشه نخواهم کرد ...

شاید دیر باشد برای فهمیدن

ومن آن روز مرگ را از نو اختراع خواهم کرد




فراموشی

در همیشه های بیداری تنهایم

و در کوچه های خواب های بی انتهایم

در همهمه سکوت چشمانم

در اصوات نامفهوم خیال هایم

و در بغض های پنهان گلویم

در میان حرف های پراکنده در فضا

در عرض مسیر آرزو در طول امید یافتنت می دویدم ...

که در  انتهای حقیقت نبودت پای آرزویم خواب رفت

و در نا امیدی بی فرجامی،

ناباورانه باور نبودنت را هر روز مشق می کنم ....

فراموشی را .....

عجب کلمه غریبی ست

مفهومش در هیچ دستور زبانی نوشته نشده

با هیچ قانون ومنطقی توجیه پذیر نیست ...

 اما چاره ای نیست

حقیقت نبودنت را فقط در فلسفه فراموشی می توان سفسطه کرد.....