روز آخر _قسمت دوم
فضای میدون عجیب سنگینه امروز ،احساس میکنم وسط تاریخ معلق موندم ......
مثل اینکه همه چشم ها روبه منه سنگینی نگاهشون رواحساس می کنم .....
نمی دونم چرا ....
ذهنم رو وادار می کنم بخاطر بیاره
بخاطر میارم بچگی هام رو اولین کلمه هایی که یادمه اولین صدا ها.....
صدای مهیب توپخونه دشمن،صدای اژیر قرمز، صدای جنگ ....
افسار ذهنم رو به نوجوونی میکشم صدای اعتراض های مردم تو گوشم می پیچه ،....وکلمه پیروزی ،بالاخره جنگ تموم شد .. .
کلمه ای که اواخر این دوره از لب های مردم نمی افتاد .........................و جوانی
این یکی را خوب به یاد نمی آرم .....صدای آشنای تو رو دائم تکرار میکنه ....تصویر چشم هات پشت پلکم جا مونده .....
روزهای قبل از دیدنت رو یادم نمیاد ،یادم نیست یه دفعه از کجا پیدات شد ......
وروزهای بعد از تو یه بغض همیشگی ......دیگه چیزی که بشه اسمش رو گذاشت زندگی یادم نمیاد .......
هر چند چین و چروک صورتم وشقیقه های سفیدم میگن زمان گذشته و تقویم ها رو همه بهار به بهار ورق زدن .....
اما من باورم نمیشه از روز نیومدنت ،از اون روز سرد برفی ....از اون هفتم بهمن لعنتی ......بهار دیگه ای نیومده .....
امروز .....هفتم بهمنه ......
ادامه دارد....
