👭
مرسی برا تموم شدنه این دو سالِ لعنتی
نمیدونم چی بگم اصن که بتونم همه احساساتمو نشون بدم
فقط میتونم بگم خدایا شکرت برای دوباره داشتنش...💔
#بیستُ_چهار_اسفند۹۶
مرسی برا تموم شدنه این دو سالِ لعنتی
نمیدونم چی بگم اصن که بتونم همه احساساتمو نشون بدم
فقط میتونم بگم خدایا شکرت برای دوباره داشتنش...💔
#بیستُ_چهار_اسفند۹۶
يه چيزايي هست توزندگي ك خيلي دلمون ميخوادش
ازته دل
ولي
انگار يه وقتايي
نميشودك نميشودك نميشود
دلم برات تنگ شده خیلی دلم می خواد تلفن بزنم فقط داد بزنم دیوونه چه طوری بگم دلم برات تنگ شده ?.....یادته وقتی متنی که مریم برا من نوشته بود رو خوندی گفتی دلم سوخت .....درست ترین حرفی بود که میشد بزنی .....شارلووت دختر زیر شیرونی خیلی خوب بود ولی تا وقتی که همون جا باشه از دور فقط نگاه کنه .....تنها بود توی تنهایش یه ترسی بود ......حساسیت مرضیش به نور فقط بهانه بود ......وقتی از پنجره اتاق زیر شیروونی به آدم ها نگاه میکرد میدید که جایی بینشون نداره ..... یه تصویر مبهمی از هر آدم داشتن بهتر از اینه که بری توی نور و از نزدیک لمسشون کنی ....وقتی از تاریکی بیای بیرون همه اولین چیزهایی که میبینن ضعف هاته زخم هاته ناتوانی هاته .... تنهایی خیلی سخته زندگی کردن ....دورت شلوغهه ها ولی ذهنت یه خلع بزرگ داره که نمی خوای پرش کنی یعنی می ترسی حتی از افکارت حرف بزنی .. ..شارلوت تو این همه سال فقط یه نفر رو داشت از دور نگاهش میکرد از خوشی ها و شیطونی هاش تمام حس های خوب رو درک میکرد از جمع ها و دوست ها و موفقیت هاش اون براش میگفت شارلوت میشنید با شوق حتی وقتایی که حوصله نداشت .......و خیلی از حس های خوب تو اجتماع بودن رو اون تجربه میکرد من تو تاریکی اتاق زیر شیرونی تصورشون میکردم درکشون میکردم ساعت ها راج بهشون حرف میزدم ......یه روز یکی سر زده و بی خبر اومد پیش شارلوت ....نمیشناختمش ....فقط میدونستم یه درد داره و همین .....همیشه از داشتن دوست یا کسی که بهم نزدیک بشه فرار کردم نه بخاطر اینکه دیگران لزوما بدن یا من اینقدر غیرقابل تحملم که بترسم دیگران راجع به من چی فکر کنن .... من همیشه یه شکل بودم از وقتی یادم میاد همه حرف میزدن و من گوش میدادم تایید میکردم آروم بودم همیشه حق رو میدادم به همه با هیچ کس دعوا نکردم حتی با کسایی که باهام بد کردن گله نکردم اینقد که همه تا اسم من بیاد میگفتن چقد آرومه سرم تو لاک خودم بود تا جایی که از دستم میومد هرکاری برا دیگران کردم .....تو جمع بودم و گوش دادم و کم رنگ تر از بقیه مث یه سایه بی آزار کنار اومدم با زندگی با هر چیزی کسی هم هیچ وقت از خودش نمی پرسید من چمه ....در ظاهر آدم بیخیالی میومدم روزام با خواب میگذشت و خوابای پریشونم اینقد همه زندگیم خالی از آدم هایی بود که براشون مهم باشم ترجیح میدادم بخوابم تا کم تر بی کسی و تنهاییم به چشمم بیاد شب تا صبح میشستم این طوری خودم رو قانع کنم خوب شبه دیگه همه خوابن اگه کسی نیست خیلی طبیعیه. .... سرم رو گرم میکردم به کتابا غرق میشدم تو تجربه زندگی از نگاه مردمی که توی نور زندگی میکنن از حس هاشون غم و شادی و عشق رو تو تاریکیم تجربه میکردم ساعت ها به ترانه های شاعرا گوش میکردم فکر میکردم که چی پشت این متن ها هست چی شده که یه آدم بتونه اینقد حسش رو راحت بگه و پشت صدای یکی دیگه به گوش همه برسونه ......من فقط همون یه نفر بود که شبا میومد حرف میزد راجع به آدما زندگی ها مردم من گوش میدادم با شوق مثل کسی که سالهاس زندانیه از لحظه تولدش توی زندان به دنیا اومده هیچ کس از اومدنش خوشحال نشده و تمام دلخوشیش میشه قصه هایی که گاهی زندان بان از بیرون براش تعریف میکنه اونم با تمام وجود گوش میده و تصویرش رو از دنیا مثل تصویری می سازه که توی قصه های اون بود ....نمیدونم شاید از بد روزگار بود یه روز بهش گفتن آزادی،اولش گیج بود آزادی مفهومی نداشت براش بعد کم کم ترسید یاددیدن آدم ها با همه افکارشون زیر نور و اینکه قراره چی بشه......یه کم ترسید ....ولی بعدش گفت زندان بان همه چیز رو به من یاد داده گفته برام با هر آدمی چطوری میشه حرف زد چطوری میشه درک کرد دلسوزی کرد کمک کرد به دیگران تمام کارایی که خودش میکزد رو یادش داده بود .......مجبور بود تن بده به آزادی اجباری که همیشه ازش می ترسید قرار شد آزاد شه ولی اون بهش گفت برو تو می تونی همه آدم ها شبیه آدم های غصه های منن فقط کافیه درک شون کنی به خواسته هاشون توجه کنی گوش شنوا باشی حتی همینم گاهی کافیه ......یه کم دلش قرص شد گفت پشتم گرمه مشکلی بود میام و ازش می پرسم میام خودش قول داده که کمکم کنه ......دل زد به دریا و رفت اما هنوز یه کم بیشتر نرفته بود یکی رو دید که صداش میکنه ازش کمک می خواد یا شایدم چیزی شبیه توجه رفت جلو دستش رو گرفت بلندش کد خاک لباسش رو تکوند یادش بود همه قصه ها رو تو ذهنش دقیقا داشت همون کارایی رو میکرد که زندان باگفته بود میکنه .....ولی نمیدونست که اولین نفر که بهش رسیده هم یه دردی داره که درمونش از حد توان اون خارجه با خودش گفت شاید درمون نباشم ولی تسکین موقت یا یه چیزی شبیه مسکن می تونم باشم تا وقتی که اون خودش رو پیدا کنه .......خلاصه که شد گوش شنوا درد دل ها ......هر جاهم کم میاورد میرفت سراغ زندان بان و ازش کمک می خواست اونم کمکش میکرد ......تو دلش خدا روشکر میکرد که اگه هیچ کس هیچ وقت کنارش نبوده یکی هست که دقیقا شبیه اون فکر میکنه چون همه تصوراتش رو خودش ساخته .......و مطمئن بود که همیشه تو ذهنش قلبش اولین کسی که میاد همین آدمه و همیشگی هست .......گاهی اینقدر درگیر آدم تازه میشد که پشتش رو گرم میکرد به حرفای زندان بان و باور داشت که میشه درستش کرد ........ولی سخت بود اولین تجربه خیلی شبیه برزخ بود حس بلاتکلیفی برای یه زندانی که سال ها به سکوت و خلوت و داستان های شب زندان بان عادت کرده بود خیلی سخت و گاهی تلخ بود .........ولی مجبور بود که ادامه بده مجبور بود چون گیر کرده بود بین حال خوب کسی و وجدانش اینقد که حتی خودش و زندان رو گاهی فراموش میکرد تنها نقطه روشن میشد همون زندان بانی که حالا تو این آزادی ناخواسته مجبور میشد کمتر سراغش برهه ولی خیالش راحت بود که یه نفر هواش رو داره غصه هاش رو درک میکنه .......یه روز برگشت زندان دید زندان بان یه کلید گذاشته رو در روش نوشته فراموش کردن رو وقت نشد یادت بدم میرم که تلخ ترین تجربه بشر رو یاد بگیری .....حالا اون مات و مبهوط مونده بود قرار نبود جاش رو تو زندان کسی بگیره این آزادی موقت و اجباری بلاخره یه روز تموم میشد .......و حالا اون نه دیگه پناهی داشت نه دل گرمی فقط یه زندان و یه کلید و یه عالمه حسرت ..........از درس آخر زندگی از اولین روز و تصمیم گرفت روز های آخرش رو توی زندان به این فکر کنه که چرا گفت فراموش کن ولی نگفت چطوری میشه این کار رو کرد نگفت انتخاب بین دو راهی لای منگنه درس هایی که خودش یاد داد بودو درس آخر یعنی فراموشی زندان بان یعنی نبودن دل گرمی یعنی بی کسی مطلق ........این دوراهی و برزخ یعنی چی ........تمام این حرفا توی سرش تکرار میشد ........چشم هاش رو بست و برگشت تی سلولی که دیگه حتی معنی زندان رو هم نمیداد دیگه هیچ چی مثل روز اول نشد نشست توی تاریکی و به خودش قول داد درس آخر رو هیچ وقت یاد نگیره هیچچچچچچ وقت ....اون موند و تنفر از آزادی و کلمه فراموشی که مث پوتک تو سرش کوبیده میشد .............رفتو همون گوشه نزدیک میله ها همون جایی که همیشه به داستان های زندان بان گوش میداد زانو هاش رو بغل کرد و اشک ریخت و برای همیشه از یاد گرفتن آخرین درس فرار کرد به خاطره هایشب های زندان برای خودش تعریف میکرد و صدای زنندان بان رو تصور میکرد و این یعنی هیچ وقت نخواست و نتونست درس آخر رو یاد بگیره...........با چشمای خیس روی دیوار جای زندان بان نوشت لعنت به فراموشی و شروع کرد به چوب خط کشیدن و شمردن روزهای نبودن زندان بان به امید اینکه یهروز برگرده و ببینه فراموشی رو نمیشه یاد داد وقتی قبلش تمام تصور کسی باشی از زندگی .............شروع کرد به کشیدن خط
/
/
/
/
/
اشک
/
/ا ش ک ......... ای کاش یا اون برمیگشت یا من میمردم
/
/
/مرگ هر چقدر بد باشه اندازه فراموشی سخت نیست
من مردن رو زندگی میکنم ولی زیر بار فراموشی نمیرم 😔
ای کاش .........برمیگشت تکونم میداد میگفت پاشو باز داشتی خواب بد میدیدی ... ....
ای کاش همش خواب باشه
که بروی...
حتی کنار آمدم
که نیستی...
ولی تو در گوشه کنار دلت،
گاهی به من فکر کن
شاید این آخرین دلخوشیه
یک حاشیه نشین باشد!
#💔
امیدم به اسفندی بود که با نیومدنت دودش کردی...💔
ولی من اینقد میشینیم و صبر میکنم تا بهار برسه
تا روزای خوب برسه
تا صدای خنده هامون همه جا رو پر کنه
دوباره همه جا با هم باشیم
پچ پچامون با هم باشه
خوب و بدمون با هم باشه
من به معجزه اعتقاد دارم ...