98/09/21 ساعت ده و نیم شب سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه  ....

خونه ای که از حالا خونه من بود یا بهتر بگم خونه ما ...من وشریکی که برا زندگیم انتخاب کردم 

یک هفته گذشته ولی هنوز حس قابل توصیفی ندارم نه خوشحالم نه ناراحتم نه حتی هیجان زده ... 

همیشه از دنیا انتظار شگفتی داشتم مثل رفتن روز اول مدرسه روز اول دانشگاه و الان روز اول زندگی مشترک ...

تو همه این روزها حالم همینطوری بوده توقع یه حال بهتر داشتم ولی انگار یه مدت طول میکشه تا از حظور تو موقعیت جدید درک درستی پیدا کنم ....انگار یه قفل بزرگ میزنن رو مغزم و مثل یه ربات یه سری کار روتین از پیش برنامه ریزی شده رو انجام میدم  

خدا عاقبتمون و بخیر کنه  

ستاره