موسیقی زندگی

از وقتی دوباره حس کردم دارمت یه چیزی مانع میشه بهت زنگ بزنم .....پیام مینویسم پاک میکنم ...گوشی و برمیدارم زنگ بزنم قطعش میکنم ....

میترسم دوباره بری ... بودنت دوای درد بی درمون منه

شروع کردم به کتاب خوندن ...تو یه روز چند تا فیلم دیدم

از همونایی که سلیقه خودتن ....پر از صابر ابر و مریلا ...

میدونی چرا ؟میدونی الان شبیه چی شدم ؟

شبیه یه صفحه گرامافون خالی که سال ها تو یه گوشه از یه عمارت قدیمی خاک غم گرفته و اخرین نفری که رفته فراموش کرده و سال هاست این صفحه داره بی صدا میچرخه .....

زندگی بدون تو موسیقی نداره ...

سناریو

چقدر دلم تنگته

حتی فیلم دیدنم به یادت هنوز برام جذاب...

تا تیتراژ فیلم حواسم هم به فیلم بود هم به تو ...

چشمات برق میزد وقتی از دیدن فیلم کیف میکردی ،حواست به همه جزئیاتش بود نور ،موسیقی فیلم ، حتی تیتراژ ...

منم حواسم بود چون وقتی فیلم تموم میشد تیتراژ میرفت کم کم صدا بسته شدن صندلی ها و هم همه مردم میپیچید چراغ های سالن روشن میشد تو چشمت هنوز به پرده سینما و حواست به صدای موسیقی اخر فیلم .... انگار دلت نمیخواست یهو از دنیایی که غرق بودی توش بیارنت بیرون ....

حواسم بود چون تازه برای من و تو شروع میشد مدت ها راجع بهش حرف میزدیم و هیچ چیزی برام خوشایند تر از این نبود که بشینیم و ساعت ها راجع به یه چیزی حرف بزنی برام و گوش بدم

همیشه انتخاب سینما و فیلم با تو بود ،همیشه بهترین بود برام چون انتخاب تو بود ....چون تو بودی ....

از وقتی نبودی دیگه سینما نرفتم ، بعد ها وقتی تصمیم میگرفتم تنها برم سینما بیشتر خودشو نشون میداد ،چه فیلمی خوبه ؟ کدوم سینما برم ؟ کسی همه فیلم های جشنواره رو حفظ نکرده بود که بهم بگه کدوم فیلم سیمرغ گرفت بهترینا از قبل برام معلوم نبود و غمگین ترین جاش اینجا بود که نبودی با هم بریم ....

میدونی چیه نمیدونم چرادوست داشتم هر چی رو که تو دوست داری دوست داشته باشم ........

بعد ها فهمیدم زندگیم تا جایی قشنگ بود که سناریو روزاشو تو برام می نوشتی ....

ای کاش بهم زنگ بزنی با هم بریم سینما

ای کاش دوباره سناریو دست تو باشه

نور ..صدا ...تو ...حرکت